|
|
|
|
|
می شکنم آرام و بی صدا و منتظرم صبورانه...
در فراغت واژه واژه دلتنگی هایم را در گوش نسیم نجوا میکنم . و نگاه کبودم به آسمان است تا تلاءلو طلوع شکوهمند ت را بیبینم. وه ! چه با شکوه است لحظه ی تلاقی دو نگاه عاشق ... و چه رعد آسا می آید و می رود لحظه ی دیدار... زمان چه بی رحمانه می گریزد ، وقتی در کنار تو ام ...وقتی با توام ...وقتی که شانه به شانه ی تو ٬ کوچه های دلتنگی و تنهایی ام را قدم می زنم ...در این غربت سرد و تاریک به جای خالیت که می نگرم چیزی در دلم می میرد و ذره ذره ذوب میشوم.... نوازشگرت دلتنگ . نازنینم ! دستانم پناهی می خواهد و دلم سنگ صبوری اما تو نیستی ... کوله بار غربت این دل را می خواهم در پناه چشمان آسمانیت بر دلت بگذارم اما تو نیستی .... راستی کدام چشم ٬ کدامین دل تورا ربود که اینگونه غافلی از من....عاشق تر از من دیده ای !؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 13:28 توسط آیناز
|
|
||