|
|
|
|
|
آه ...چقدر می خواهمت ... با تمام وجودم در جستجویت هستم... افسوس که همه ی لحظه های با تو بودن و به تو اندیشیدن را باید در گورستان خاطراتم زیر خروارها درد و رنج بی تو بودن مدفون کنم... تمامی رنگهای رنگین کمان احساسم با گذشتن از تو بی رنگ و بی رنگ تر میشوند ...چقدر به تو اندیشیده ام ... چقدر تو را در خیالم به زیباترین شکل نقش زده ام ....راستی من چه میخواهم ؟ آیا فقط تو را ؟....آیا مشکل داشتن توست ؟...آی ی ی ی کجایی ؟ خدای همیشه و همه جا و همه کس... لختی مرا تنها بگذار با آن چشمان سحر آمیز ت ...لختی شمع وجودت را به من واگذار تا ببینی پروانگی کدام است...و سوختن پرهای پروانه چه رنگی است ....تا بیاموزمت سوختن و خاکستر شدن را .... .... لختی بیا تا ببینی عاشقانه زیستن را ...عاشقانه مردن را ... وه ! چه سر مستم .....وه ! چقدر می خواهمت..... میشنوی صدای فریادم را .....می بینی نیازم را .....بوی سوختنم را می شنوی ؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 10:33 توسط آیناز
|
|
||