|
|
|
|
|
تو را در آغوش گرفتم ، چشم در چشمت شدم موهايت را نوازش كردم حرف زديم برايم گفتي از گذشته . . . از تنهايي . . . از بي كسي . . . از آينده . . . از آرزو. . .
از . . . گفتي . . . گفتم . . . از هر چه دوست داشتي لحظات مثل هميشه كند نمي رفت !
باز زندگي برايم شيرين شد رنگ تازه گرفت لحظاتم را با دنيا عوض نمي كردم . . . تا اينكه . . . در حاليكه چشمانم را گشودم ، زانوهايم در آغوشم بود . . . نگاه كردم تنها سكوت ياريم ميكرد چقدر هوا سرد بود صداي اذان مي آمد زانوهايم را كشودم ايستادم و براي تو و چشمانت دست به دعا بردم . . .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 22:28 توسط آیناز
|
|
||