تبليغاتX
تقدیم به کسی که تمامه زندگیمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 13:30  توسط آیناز  | 

می شکنم آرام و بی صدا و منتظرم صبورانه...

در فراغت واژه واژه دلتنگی هایم را در گوش نسیم نجوا میکنم .

و نگاه کبودم به آسمان است تا تلاءلو طلوع شکوهمند ت را

بیبینم.

وه ! چه با شکوه  است لحظه ی تلاقی دو نگاه عاشق ... و چه رعد 

 آسا می آید و می رود لحظه ی دیدار... زمان چه بی رحمانه می

گریزد ، وقتی در کنار تو ام ...وقتی با توام ...وقتی که شانه به

شانه ی تو ٬ کوچه های دلتنگی و تنهایی ام را  قدم می

زنم ...در این غربت سرد و تاریک به جای خالیت که می نگرم

چیزی در دلم می میرد و ذره ذره ذوب میشوم....

چقدر برای لبخند هایت بیقرارم و برای دستهای مهربان و

نوازشگرت دلتنگ .

نازنینم ! دستانم پناهی می خواهد و دلم سنگ صبوری اما تو

نیستی ...

کوله بار غربت این دل را می خواهم در پناه چشمان آسمانیت 

بر دلت بگذارم اما تو نیستی ....

راستی کدام چشم ٬ کدامین دل تورا ربود که اینگونه غافلی از

من....عاشق تر از من دیده ای !؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 13:28  توسط آیناز  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 10:54  توسط آیناز  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 10:48  توسط آیناز  | 

آه ...چقدر می خواهمت ... با تمام وجودم در

جستجویت هستم... افسوس که همه ی لحظه های

 با تو بودن و به تو اندیشیدن را باید در گورستان خاطراتم

زیر خروارها درد و رنج بی تو بودن مدفون کنم... تمامی

 رنگهای رنگین کمان احساسم با گذشتن از تو بی رنگ

و بی رنگ تر میشوند ...چقدر به تو اندیشیده ام ... چقدر

تو را در خیالم به زیباترین شکل نقش زده ام ....راستی

من چه میخواهم ؟ آیا فقط تو را ؟....آیا مشکل داشتن

توست ؟...آی ی ی ی کجایی ؟ خدای همیشه و

همه جا و همه کس... لختی مرا تنها بگذار با آن

چشمان سحر آمیز ت ...لختی شمع وجودت را به من

واگذار تا ببینی پروانگی کدام است...و سوختن پرهای 

پروانه چه رنگی است ....تا بیاموزمت سوختن و خاکستر

شدن را .... .... لختی بیا تا ببینی عاشقانه زیستن

را ...عاشقانه مردن را ... وه ! چه سر مستم .....وه !

چقدر می خواهمت..... میشنوی صدای فریادم

را .....می بینی نیازم را .....بوی سوختنم را می شنوی ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 10:33  توسط آیناز  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 22:37  توسط آیناز  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 22:36  توسط آیناز  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 22:33  توسط آیناز  | 

اين هم قطره اي از درياي وجودم براي تو عزيز دلم

 

تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم بازگو مي كردم ولي امشب مي خواهم با زبان قلم برايت سخن بگويم تا بار

ديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام  تو را فرياد می زند . 

امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم , با دانه هاي شفاف عشق كه از اعماق جانم جاري مي شوند ...

صفحات دفتر آشنايي ما هر روز با عطر جديدي از عشق ورق مي خورد و من مانده ام

كه آيا خواهم توانست بار عشق تو را به مقصد برسانم يا نه ؟

دوست دارم تو در كنار من بهترين لحظه ها را تجربه كني ,

دوست دارم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند ,

دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشي , مملو از عطر اميد

شبها كه بي حضور تو ,  خاطرات مشتركمان را با ديدگاني اشكبارمرور می کنم 

 تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به چشمانم  دوخته اند

و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد 

كاش مي شد با تو و در كنار تو عشق را در آغوش كشيد

مهربان ياور زندگي ام

در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني , اشكهايم را  تقديم قلب درياييت مي كنم 

اما نه . . .  می دانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود

پس با صدایی که از اعماق وجودم بیرون می آید فریاد می زنم

از صميم قلبي كه به راهت باختم دوستت دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 22:32  توسط آیناز  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 22:30  توسط آیناز  | 

تو را در آغوش گرفتم ، چشم در چشمت شدم

 

موهايت را نوازش كردم

 

حرف زديم

 

برايم گفتي از گذشته . . . از تنهايي . . . از بي كسي . . .

 

 از آينده . . . از آرزو. . .

 

از . . .

 

گفتي . . .

 

گفتم . . .

 

از هر چه دوست داشتي

 

لحظات مثل هميشه كند نمي رفت !

 

 

باز زندگي برايم شيرين شد

 

رنگ تازه گرفت

 

لحظاتم را با دنيا عوض نمي كردم . . .

 

تا اينكه . . .

 

در حاليكه چشمانم را گشودم  ، زانوهايم در آغوشم بود . . .

 

نگاه كردم

 

تنها سكوت ياريم ميكرد

 

چقدر هوا سرد بود

 

صداي اذان مي آمد

 

زانوهايم را كشودم

 

ايستادم و براي تو و چشمانت دست به دعا بردم . . .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 22:28  توسط آیناز  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 22:15  توسط آیناز  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 22:0  توسط آیناز  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 21:54  توسط آیناز  | 

به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 21:45  توسط آیناز  | 

 

explorer blog

اسم دختر اسم پسر اdearhooman.blogfa.com

بازديدها:
افراد آنلاين:

وب وبلاگ